تبلیغات
آریان رضائی - داستانِ سَقز
یکشنبه 11 دی 1390

داستانِ سَقز

   نوشته شده توسط: آریان رضائی    

 

داستانِ سَقِّز

-        مسافرین سقز ، پیاده شن... ماشین دیگه ! جایی! نیگه نمیداره!

بیدار شدم . دیدم شاگرد راننده می گوید:

-        مسافرین سقز ، پیاده شن... ماشین دیگه ! جایی! نیگه نمیداره!

نگاهی به بیرون انداختم . دیدم آره، رسیدیم. ساعتم را نگاه کردم . سه و نیم بامداد بود . با ترس از اتوبوس پیاده شدم . مسافرهای دیگه یا خواب بودند یا تصمیم داشتند دوباره بخوابند . یک نگاه ، تقریبن سرد ، به اون شاگرد و بعد راننده، انداختم . مسافر سقز فقط من بودم . شاگرد در نهایت احترام پشتِ سرِ من، درِ ماشین را محکم بست و حرکت کردند . از جلوی من رد شدند و رفتند . و من همچنان ایستاده بودم و به ماشین نگاه می کردم که داشت دور می شد . صداهایی می آمد . سرم را برگرداندم. بخندم یا گریه کنم ؟ دعوای بسیار زیباشناسانه ای جلوی درِ ورودی ترمینال، همچین، گُر گرفته بود. که ترجیح میدهم چگونگی دعوا را روایت نکنم . تنها چیزی که میتوانم بگویم این است : به شدت ترس برم داشته بود . با قدم های سریع از ترمینال دور شدم ... این طرف نگاه ! آن طرف نگاه ! و دریغ از حتی یک ماشین تا سوارش بشوم و به شهرک دخانیات بروم. من این طرف شهر، منزلمان آن طرف شهر .  همینطور داشتم میرفتم... کم کم قدم هایم را آرام تر کردم... دو رفته گر گوشه ای آتش روشن کرده بودند و به به ، آشغال جمع میکردند .

-        سلام علیکم . خسته نباشید

-         سلام علیکم.  زنده باشی جوان جان 

به رفتنم ادامه دادم . به آتشی که روشن کرده بودند فکر می کردم . و کم کم داشت یادم می آمد که من الآن چقدر سردمه ...

زیپ کافشنم را که تا بالای لبهایم راه داشت بالا کشیدم . هیچ ماشینی نبود که سوارم کند... تقریبن سرما را تا درون مغزم احساس میکردم . خواستم برگردم طرف رفته گرها و با آن آتش ، خودم را گرم کنم . ولی دیر بود . خیلی دیر بود . فکر نمیکردم این موقع ساعت برسم . از تهران تا سقز را نهایتن باید ساعت یک میرسیدم . لعنت بر اون ماشین و راننده اش و شاگرد بدجنسش . البته ماشینشون عادی بود! لعنت بر بی پولی و آخر سر لعنت بر من. سردمه بابا ، سردم بود !

داشتم به یک پل میرسیدم اونجا معروف بود به پاتوق معتادها زیر پل . زیر پل همیشه جای معتادها بود. ترسیدم . دیگه نرفتم جلو . پیش خودم گفتم آخه معتاد که ترس نداره. تازه من از روی پل باید برم. از زیرش که نمیرم. پس رفتم جلو . ترسیدم . دیگه نرفتم جلو . آخه صدای سگ می اومد . سریع برگشتم . با سگ نمیشه شوخی کرد . رفتم طرف رفته گر ها . آن ها داشتند آشغال ها را در دوتا فرغونی که نزدیکشان بود جا میکردند. دوتا مرد تقربین شصت ساله ... دیگه باید گفت پیرمرد ... خدایا دوتا پیرمرد با این سن وسال ، این موقع شب ، باید رفته گری کنند؟

-        ببخشید ، میتونم یه کم خودم رو گرم کنم

-        بیا پسرم بیا...  این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟

-        مسافرم ، الآن رسیدم و هیچ ماشینی نیست سوارم کنه...

-        خب زنگ بزن بیان دنبالت !

-        آخه...

دیگه هیچی نگفتم . سریع گوشیم را بیرون آوردم. اعتبار تماس را چک کردم . صد تومان بود . میشد باهاش یک دقیقه صحبت کرد . اومدم زنگ بزنم ... پشیمان شدم ... الآن پدر و مادرم خوابند ! بعدش هم با چی بیان دنبالم .  آن ها که ماشین ندارند . گوشیم را توی جیبم گذاشتم . روم نشد آنجا بمانم . از آتش دور شدم . پیرمردها مشغول کار بودند . خیلی سریع دوباره در تمام بدنم سرما را حس کردم . چشمم به چراغ یک ماشین افتاد که از دور می آمد . خوشحال شدم . نزدیک تر که شد . دیدم ماشین قاچاقچی هاست سه اِف نزدیک تر که شد . دیدم سرعتش خیلی زیاده ... نزدیک تر که شد . دیدم بیشتر از ده تا مثل خودش از پشت سرش دارن میان . نفسم یک لحظه توی سینه ام حبس شد . یکی یکی از کنارم رد شدند و رفتند . دیگه داشت گریه ام میگرفت . هیچوقت اینجوری نترسیده بودم . صدای سگ ها از پاتوق معتادها می اومد و توی ترمینال هم که... از روایت معذوریم. چاره ای جز زنگ زدن به خونه نداشتم . زنگ زدم. پدر نازنینم بیدار شد .

-        الو سلام ...

-         سلام...

-        من رسیدم . نزدیکای ترمینالم . هیچ ماشینی نیست که سوارم کنه ...

-        یعنی چی؟

-        خب هیچ ماشینی نیست . چکار کنم؟

-        برو توی ترمینال بشین یه کم بگذره ... بعد بیا بیرون ماشین هست...

-         آخه ترمینال ... چیزه ...اونجا چراغاش خاموشه فکر نکنم کسی اونجا باشه ... یعنی رفتم در بسته بود

-        چطور در بسته بود؟ ای بابا ... خب بیا تا دور میدون اونجا ماشین هست !

قطع شد... رفتن تا دور میدان یعنی رد شدن از پل . یک نفس عمیق از دماغ یخ کردم کشیدم و بسم الله بسم الله رفتم جلو . هیچ کس نبود . فقط صدای سگ می اومد . خوشبختانه چند تا چراغ روی پل روشن بود . روشنایی کمی از ترسم کم می کرد . انگار چاره ی دیگه ای هم نداشتم باید از این پل رد می شدم . مدام اطرافم را نگاه میکردم . به چند قدمی پل رسیدم . دیگه ضمن  بسم الله بسم الله... به شیطان هم بد و بیراه می گفتم . به هر شکلی که بود رفتم روی پل . نور آتشی که معتادها روشن کرده بودند را میدیدم  . از روی پل که رد شدم... دیگه به شیطان بد و بیراه نگفتم .

وقتی به میدان رسیدم فقط دوتا پیکان سفید کنارهم دیدم که دو نفر داشتند توشون بار میزدند . از آن ها هم ترسیدم . آرام آرام از این طرف میدان به طرف بلوار رفتم . اونجا دیگه نمیدونستم چکار باید بکنم . بی هدف همینطور داشتم میرفتم . ..

یک دفعه چراغ های چندین موتور را که داشتنند از بلوار می آمدند دیدم  . گاز می دادند و هورا می کشیدند. تعداد زیادی تقریبن نوجوان با قیافه های عجیب و غریب... سرم را پایین گرفتم و بی توجه به راهم ادامه دادم .

-        اهوی...

-        ولش کن بابا..

-        نه آخه این اینجا چیکار میکنه ...

-        ول کن بریم . چیکار داری....

رفتند . برای دومین بار یک نفس عمیق از دماغ یخ کرده ام کشیدم و چند لحظه توی شکمم نگه داشتم و بعد از دهنم به یکباره بیرون دادم . گوشیم زنگ خورد . شماره ی پدرم بود .

-        الو سلام

-        علیک سلام کجایی ؟

-        نزدیک میدونم..

-        پس چرا نمیبینمت؟

سرم را که برگرداندم پدرم را در یک پراید دیدم کنار دست راننده ای که نمی شناختمش.

آی با عشق خندیدم!!!

-        من شما رو میبینم صبر کنین دارم میام .

تمام

اول دیماه نود آریان رضائی

 

 


دررودی
چهارشنبه 21 دی 1390 01:09 ق.ظ
سلام :

ممنونم از اینکه سر زدید و بابت لینک متشکرم متن جالب و داستان خوبی بود یا شایدم خاطره... ارتباطش را با خانم پاوه نژاد متوجه نشدم اما...

موفق باشید

لینک شدید
پاسخ آریان رضائی : سلام
تقدیم یک اثر نوشته اجرا و... به شخصی حتمن دلیل بر مرتبط بودن آن مطلب به آن شخص نیست . این داستان هیچ ارتباط معناییه خاصی با خانم پاوه نژادندارد.
امیر زارعز اده
جمعه 16 دی 1390 04:53 ب.ظ
دوبار خوندم انگیزه ات رو از نوشتن نفهمیدم آخرش معلوم نشد چی شد....سقزاینقدرها وحشت ناک و نکبت بار و بی در وپیکر نیست که نوشتی بهت تبریک میگم مثل خه م ره وینی ها شدی.این ترس و واهمه که داری ضعف نفسانی و جسمانیست نه سقز...نفهمیدیم چرا به الهام پاوه نژاد تقدیم کردی ندونستیم خذا رحم کنه کسانیکه ادعای مدنیت دارند و ادای خوش فکرها رو در میارن دیگه چرا؟؟؟؟؟فک کنم اینقدر درس و خوندی و جزوه پاره کردی که ....
بگذریم خوشحالم که در وادی قلم قدم برداشتی ولی سقز یه چیز دیگه س خداییش مثل جناب قبادی در مورد جامعه و شهرت فک نکن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.