تبلیغات
آریان رضائی - صدایی من را بیدار می کند...(داستان کوتاه 1)
چهارشنبه 30 آذر 1390

صدایی من را بیدار می کند...(داستان کوتاه 1)

   نوشته شده توسط: آریان رضائی    

صدایی من را بیدار می کند ...

امشب هم مثل هر شب ، خوابم نمی برد . بهش عادت گرفته ام. انگار اگر نباشد هیچوقت نمی توانم بخوابم.
به خودم میگویم پس قبل از آن چطور می خوابیدم ؟ نمی دانم . یادم نیست . شاید همیشه بیدار می ماندم . می ماندم تا خود صبح ، تا وقتی که ، حالت نرم و آرام بیدار شدن پدرم را ببینم . ببینم نماز خواندن مادرم  را ... ببینم ، صبح با سلام دادن به پدرم شروع می شود ...

و بگویم : خدایا شکرت !
به خاطر زندگی _ و زندگی روی سجاده ، گوشه ی چشمان مادرم ، قطره اشکی است که از گونه هایش سرازیر می شود_ و هزار بار دلم می سوزد برای آن هایی که پدر و مادر ندارند _ می رفتم کنارش و توی آن قطره اشک دنیا را می دیدم . آره ، میشد دنیا را دید . آن هم وقتی که شکستِ نور ِ خورشید ِ صبح از پنجره روی گونه هایش می افتد...
منتظر می شوم نمازش تمام شود و او سرش را برگرداند تا نگاهم کند . ولی من توان نگاه کردن به چشم هایش را ندارم . سرم را پایین می گیرم و او بغلم می کند . همان جاست که من آرام و بی دغدغه توی بغلش خوابم می برد . بعد از اینکه در دلم می گویم : خدایا شکرت !
صدایی من را بیدار می کند . چشم هایم را باز می کنم . گریه ام میگیرد، و می گویم : خدایا دوباره یک روز دیگر را باید درون این پرورشگاه زندگی کنم...

آریان رضائی/ یلدای هزار و سیصد و نود 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.